وقتي يه پات هميشه گيره...
وقتي دلت هميشه گرفته...
وقتي چشمات هميشه سياهي ميره...
وقتي قلبت هميشه درد مي کنه...
وقتي سنگرت هميشه شلوغ پلوغه...
وقتي حوصله هيچ کاري رو نداري...
وقتي زندگي برات تکراري ميشه...
وقتي سربند و چفيه ات رو گم مي کني...
وقتي هدف برات مشخص نيست...
وقتي رهبرت تنهاست...
وقتي سرگرميت ميشه گناه...
وقتي تفريحت ميشه وقت گذروني الکي...
وقتي نميدوني چرا زنده اي...
وقتي از همه چيز نااميد شدي...
وقتي به بيگانه پناهنده شدي...
وقتي خدا رو فراموش کردي...
وقتي سفارش بزرگان رو گوش نکردي...
وقتي از ياد شهدا غافل شدي...
وقتي ياد بچه هاي جنگ برات غريبه شد...
بدون که يه جاي کارت بدجوري مي لنگه...
مثل من. بدون کم آوردي. بدون جاده برات يه طرفه شده. بدون ثانيه ها برات حکم طلا رو داره. بدون تا بدبختي چند قدم بيشتر فاصله نداري. بدون پات لب بومه. بدون...
اما اگه همه اينها رو فهميدي، برگرد. هر قدر هم که دور شده باشي با يه قدم مي توني برگردي. فقط کافيه بفهمي و درک کني که اشتباه کردي.
مثل من که بعد اين همه نوشتن يادم اومد هنوز سلام نکردم، اما فقط يه کلمه براي همه چي کافيه: سلام.
از نوشته های حامد سلطاني
+ سکوت علي از رضا نيست آي مردم...
بسم رب الفاطمه(س)
همانهايي که دست يار بستند ز بيت فاطمه در راشکستند
پس از زهرا پي قتل علي اند همانها دشمن سيد علي اند
نمي دانم چطور شروع کنم...
نمي دانم چه بگويم؟...
هر چه بگويم روضه ي تمام است اما چه فايده که گريه کني نيست بر مظلوميتش در آن هنگام که در کوچه...
نمي دانم چه بگويم از غربت و مظلوميت علي در آن وقت که با دستان بسته همسرش را مي ديد که ...
نمي توانم سخن بگويم از ضجر هاي وارد شده بر جگر علي (ع)
بس سنگين و طاقت فرساست اين کوله بار بي ياوري...
تنها يار و ياورش را گرفتند و هيچ نگفت و لب نگشود...
تنها پشتيبانش را شکستند اما خم به ابرو نياورد...
سخت تر از آن زماني که هيچ کس به ياريش نشتافت و باز هم هيچ نگفت...
چقدر بي رحم و بي مروت بودند مردم...
چقدر سنگدل و بي محبت بودند مردم...
بودند؟؟؟...!!!
هنوز هم هستند...
هنوز هم مي توان غريبي و مظلوميت علي را حس کرد...
هنوز هم مي توان تنهايي و غم سنگين علي را فهميد...
هنوز هم مي توان صداي تازيانه را بر بدن خسته اش شنيد...
هنوز هم مي توان دستان بسته اش را به نظاره نشست...
هنوز هم...
چه سرد و ساکت نشسته ايد آي مردم...
چه خاموش و يک صدا نشسته ايد آي مردم...
مگر نمي دانيد علي تنهاست؟
مگر نمي فهميد غم سنگين نشسته بر دلش را؟
مگر نمي دانيد ياوري ندارد؟
مگر فرياد "کيست مرا ياري کند" او را نمي شنويد؟
راستي کيست او را ياري کند؟
علي را مي گويم؟
علي خامنه اي... سيد علي خامنه اي...
رهبرم... رهبرت... اگر خدا قبول کند رهبرمان...
چقدر خسته اي سيد...
چقدر شکسته اي سيد...
شرمگينم از نامردمي ها...
کاش مي شد يک نفر به جاي همه باشد...اما نمي شود...
چگونه مي تواني تحمل کني اين همه ظلم و ستم پنهان را؟
چگونه اين زخم هاي بد قلق آزارت نمي دهد...؟؟؟
چگونه مي تواني همچنان مصمم بر تصميماتت باقي بماني؟
سيد مظلوم من...
نمي دانم چرا زبان نمي گشايي و گله از مردم نمي کني!!!...
اما اين را خوب مي دانم که ولايتت ولايت حيدري است.
تا هستم با تو هستم...
يا حق
از نوشته های حامد سلطاني
بسم الله...
يه بار ديگه سلام...
اين بار نه مثل هميشه...
اين بار براي هميشه...
يه يا علي محکم و مردونه...
****
باز هم از شهدا تو سري خوردم...
انگاري مي خواستن بگن يا اصلا نيا... يا اگه اومدي تا آخرش بيا.
حالا هم تصميم گرفتم بيام تا آخرش...
اما...
گاهي با خودم فکرمي کنم اگه نشه چي؟
آخه من اندازه اين حرفها نيستم.
به قول بر و بچ: من کجاو باشهيدان زندگي؟
اما باز يه صدايي مي گه: از هيچ نشستن و هيچ زيستن و هيچ ماندن بهتره...
ترسم از آن نيست که چيز هايي رو از دست بدم...
ترسم از آن است که در اين راه منزلت و جايگاه بعضي ها رو کوچک بشمارم و ديني به گردنم گذاشته بشه.
ولي من تصميمم رو گرفتم.
بازم به قول يکي از بچه ها...
شهدا... رفاقت تا قيامت...
ما که اومديم...
هرکي خواست بياد... هرکي نخواست... بازم سعي کنه بياد...
اين راه يه راه باريک نيست.
يه شاهراهه... هرکسي مي تونه وارد بشه و با سرعت تمام به مقصد برسه...
پس منتظر چي هستي؟ بسم الله...
از همين الان... اولين گام: بسم رب الشهداء والصديقين...
يا حق.
از نوشته های حامد سلطاني
همه مطالب وبلاگ