بـســــــم رب الــعــشــــــــق... خدایــا!... دوست داشتم گامهایم آسمانـــی می بـود! و در انتهــای هر گـــام، روزنـــه ای می یافتــم. و در پــایــــان راه، به خــورشیــــد می رسیــدم! افـســـوس که ایـن دل هـــای تاریــک نمی گــذارند... ای سایه های سیاه! پرده بردارید، روی برگردانید و بگذارید خورشیــد بتــابد. بگـــذارید کمـــر راست کند که سخـت رنجـور و خمیـده است. بگذاریـــد راه را پیـــدا کنــیــــم... که مــــا از گمــراهــــی بیـــزاریم